|
سرگشتگی: وسوسه ی بی پایان تا افتادن تا سقوط
|
عجب از آن موی عنبرین مفتولت,که در کنار تو خسبد ولی پریشان است
سعدی
از این بیت چند چیز به ذهنم(دلم) آمد:
۱.شعر رو زیبا گفته, اما چه عجیب! شاید هم بی ربط!...
۲.سعدی انتظار داشته در کنار معشوقش به آرام و قرار برسد!...
۳.نترسیده همه چیز درست عکس انتظارش از آب در بیاید؟...
۴.به خیالِ خوش ِ سعدی,در آغوش معشوق ,به وصل او هم می رسد
۵.به خیالِ ناخوش ِمن,معشوقش اگر معشوق درست و حسابی بود,سعدی هر چه بیشتر به آغوشش می کشید,گیج تر و پریشان تر میشد...دیوانه تر...
۶.در آخر نتیجه : یا سعدی آدم کودنی بوده در عشق بازی که با هماغوشی کارش به وصل می رسیده یا معشوقش زشت بوده ...(دلبر بعضی ها آنقدر زیباست که هر چه بهش نزدیکتر شوند و بیشتر نگاهش کنند٬ بی قراری شان بیشتر میشود,عوالم دردناک عشق نمایان تر می شود,ترس از دست دادن همه ی اینها کشنده تر میشود...)
عاشق این زندگیم که جز سرگیجه چیزی نداره...من عاشق این سرگیجه بازی ام...از همین ترانه می فهمم آدم ها از سرگیجه لذت می برن,چون خودشون تشدیدش می کنن.........هر کی فکرشو به کار می اندازه,دیگه سرگیجه نداره,دیگه رقصشم نمیاد...
"افسوس ما خوشبخت و آرامیم
افسوس ما دلتنگ و خاموشیم
خوشبخت,زیرا دوست می داریم
دلتنگ,زیرا عشق نفرینیست"
فروغ
نشسته بود وسط مجلس و سعی می کرد مثل توله سگ هاپ هاپ کنه.مامان و خاله که چشم غره رفتند و لب گزیدند فکر این کار از سرش پرید و بنا گذاشت به دور سالن بدو بدو کردن و چرخیدن, که از بس هیس هیس ونچ نچ شنید,خسته شدو حوصله اش سررفت. اینطوری بازی مزه نداشت. مامان تفنگش را از کیف در آورد و نشونش داد.و اون به هوای یه عالمه خاطره ی پر از خنده و بازی و رنگ ها و طعم های جورواجور که تو سرش پرید, تفنگ رو قاپید.تفنگ براش یاد سه تا پسر عمو بود که با دنگ دنگ کردن هاشون خونه ی مامان جون رو رو سر می ذاشتن.تفنگ به شیرینی بوی دهان دختر های ملوس تو کوچه بود که با صدای تفنگ های ترقه ای جیغ کشان فرار می کردن و آبنبات هاشون رو جا می ذاشتن.اما باز هم زود فهمید که تو این اتاق بزرگ که همه خانم ها مثل مامان لباس مشکی تن کرده ان,که بیشترشون چشماشون خیس و صورت هاشون سرخ شده,خبری از اون چیزهای دلخواهش نیست.دلش یه همبازی خواست و همون موقع یه دوست تو ذهنش ساخت.بازی با این دوست جدیدش خیلی کیف می داد چون بلد بود مثل خودش قایم موشک بازی کنه,می فهمید زیر میز خونه ساختن و اسباب بازی ها رو اونجا چیدن چقدر باحاله,می فهمید برای پلیس شدن و گرفتن دزد های ترسو چقدر قوی و شجاع باید بود...با هم کلی بازی ساختند که فقط خودشون بلد بودند.
برای خودشون داشتن بالا و پائین می پریدند و حسابی غرق این کار بودند.این یه بازی جدید بود که همون دوست جدید کذایی یادش داده بود و حسابی باهاش کیف می کرد.همین وقت ها بود که پسر عموی هم سن وسالش از در وارد شد و دوید طرفش و شروع کرد همراهش بپر بپر کردن.اخم هاش تو هم رفت و پسرعمو رو هل داد.بعدش هم کلی با دلخوری و یک لحن حق به جانب ایراد گرفت که تو نبایداین بازی رو کنی,برو نباید اینجا بازی کنی...
دادگر از تو بخواهد داد من روز حسیب...
سعدی
هر کسی بر کارش خرده ای می گرفت:
یکی برای آنکه به او دروغ نگفته باشد,بخشهای درونی خانه را ,درخور شان چنان شخصی بزرگ نمی یافت;
آن دیگری جلوخان در را به ملامت می گرفت ,و همه را عقیده بر آن بود که حجره های خانه را زیاده تنگ است.
این خانه چه خانه ای است که می سازد! درست نمی توان چرخی در آن زد.
سقراط گفت:"خدا کند که این خانه,آن چنان که هست,از دوستان راستینم پر تواند شد"!
سقراط نیکدل حق داشت که خانه ای را برای چنین دوستانی, زیاده بزرگ یابد.
همه کس دم از دوستی می زنند.
اما دیوانه آن کسی که به چنین دعویها اعتماد داشته باشد.
چیزی پیش پا افتاده تر از اسم دوست,و چیزی کمیابتر از دوستی نیست.
نقل از کتاب افسانه های لافونتن,کتاب چهارم,افسانه ی هفدهم
من اگر دیوانه گشتم حاجت زنجیر نیست هر زمان عشقم نهد در پای من بندی دگر
تا قیامت گر نیاید سوی کنعان بوی مصر جای یوسف را نگیرد هیچ فرزندی دگر
خواه خونم را بریز و خواه جرمم را ببخش کافرم گر باشدم جز تو خداوندی دگر
زیب النسا
به همین دلیل ,شاید مدتی اینجا ننویسم تا ببینم چه پیش آید...
شروع می کنم به نوشتن.اول فقط کلمه است.کلمه فوران می کند و بعد شتاب می گیرد.همه جا را پر می کند.زیر میز...روی دیوار...روی زمین...کاش بگذارم به حال خودش ادامه یابد.کاش یاد بگیرم بی هدف بنویسم..کاش دنبال ساختن یک دیوار کلمه ای نروم.یک دیوار قابل تکیه که در اینصورت هرچه بیشتر بنویسم بیشتر نابود می کنم.نابود می شوم.هر جمله که پایان بندی می شود, بیانیه ای علیه خودم است.که بعداً همین گزاره های ساخته و پرداخته شده ی ذهن خودم به طرز دردناکی حالم را به هم می زنند.می نویسم و به این ستون گزاره ای اتکا می کنم اما وقتی تمام شد نگاهش می کنم:اوه... چه تکیه گاه نفرت انگیزی.ذهنم مثل معده ای شده که با نوشتن تحریکش می کنم.معده ای که ضعیف شده, آماده ی تلاطم است.بنظر خودم گاهی نوشته روی کاغذ, به محتویات یک معده ی آشفته می ماند.
چه حال خوشی دارند رهگذران....اون ها که در راه سفر درختی پیدا می کنند و با کمی تکیه دادن خستگی شان در می رود.بعد دوباره بر می گردند به جاده...دلم درخت می خواهد...درخت واقعی...اما کلمه برای من درخت نمی شود.درخت اینست:ستونی رو به آسمان از انباشته شدن و تراکم دنیای بی کلمه گی.جایی که چگالی سکوت آنقدر بالاست که خستگی نیست .
راستی آدم ها کجا ایمان می آورند؟!
حکایتی که مدت ها بهش فکر می کردم, لباب به زیبایی بیان کرده.
چون است حال بستان ای باد نو بهاری ...کز بلبلان برآمد فریاد بی قراری.............
گل نسبتی ندارد با روی دلفریبت ...تو در میان گل ها چون گل میان خاری....
لِی لِ لِ لِ لِی.....لِی.................
ای گنج نوشدارو, برخستگان گذر کن...مرهم بدست و ما را ,مجروح می گذاری
عمری دگر بباید بعد از وفات ما را ... کین عمر طی نمودیم اندر امیدواری.......
جالب اینکه در حین گوش دادن به این قطعه , بقولی رشته ی افکار از دستم در نرفت! به چند تا چیز فکر می کردم ."چیز"رو بهتره به معنی هذیانات ذهنی بگیریم... ترجیح میدم پاکنوس نکنم و به همون ترتیب و صراحتی که به ذهنم آمده اینجا بنویسم:
اول: بنظرم آمده ـ حداقل در مورد خودم اینطور مشاهده کردم ـ که توجه مثبت دیگران در حد LSD اثر نشئه کنندگی دارد.شاید به همان اندازه که یک آدم در تنهایی احتمال داره با واقعیتِ رنج های زندگیش روبرو بشه و عقده هابه چشمش بیان,در برابر نگاه تحسین برانگیز دیگران امکان متوهم شدن داره.یه جور توهمی که توش یه انرژی کاذب فوق العاده داره. از همون جنس انرژی که آدم رو تا لبه ی یه دیوار بلند به اوج می فرسته و حتی امکانش هست تصور پرواز کردن رو هم عملی کنه...فکر کنم این جمله ازماکس وبر باشه که:در اکثر اوقات انسان ها طوری رفتار می کنند که تصور می کنند ازشان انتظار می رود.
دوم:باز بنظرم آمده که در اغلب موارد رابطه ای که با دیگران داریم خودخواهانه ست نه دیگر خواهانه و اغلب آدم ها عاشق خود هستندو چیزی رو فدای این عشق نمی کنند .شاید برای همینه که تائید مثبت دیگران این عشق رو شعله ور می کنه. و اینکه بخاطر این همه عشقی که به خود می ورزیم, دیگران رو دوست داریم. بنظر من این دوست داشتن ها , چیزی به جز بهره کشی معنی نمیشه.یعنی تا وقتی که بهره وری دارند دوستشان داریم...این کاملا به شکل نوع دوستی بروز می کند . حتی خودمان هم بدون هیچ غرض منفی خودآگاهی, فکر می کنیم آن آدم های خوب را دوست می داریم..در ابن حالت(وقتی کسی را دوست داریم) درخواست همراه شدن و همراهی کردن از دیگری,به قصد نا خودآگاهانه ی ضمیمه کردن آن دیگری به خود است...
سوم:تنها مصداق رها شدن از این خودخواهی که در روابط با دیگران نمود دارد,عاشق شدن است.عاشق شدن یک پارادایم انسانی است که اساس تمام آن قوانین قبلی بده بستانی که با دیگری داریم ,به هم میریزه .و شاید معکوس میشه.اغلب آدم ها تا پایان عمر ,عاشق کسی نمی شن; چون خودشان معشوق خویش هستن. و دیگران را دوست می دارند, چون جرئت عاشق دیگری شدن رو ندارن. و جرئت عاشق دیگری شدن رو ندارن چون میدانند صورتحساب هزینه هایی که احتمالاً باید پپردازن , به قیمت سرسام آوری میرسه.شاید به اندازه ی باختن هرچه هست و نیست... و طبیعی است آدم عاقل وارد همچنین معامله ی پر ضرری نمیشه.
چهارم: این روز ها دارم به این فکر می کنم که چرا بعضی متفکرین امروزی, زندگی مدرن رو مترادف تجربه کردن میدونند و چگونه معتقدند باید بسیاری از بدیهیات و پذیرفته شده های گذشتگان رو به کناری گذاشت و برای فهم کردن بعضی پدیده ها,باید هوشیارانه تجربه کرد .این رو می تونم بفهمم که هیچ فهمی از سخن دیگری (یا هر مقوله ی جدیدی) امکان نداره مگر اینکه در ذهن , تصویری از آن مقوله, تعریف شده باشه. پس باید قبلاً بگونه ای آن را تجربه کرده باشیم یا حداقل با آن پدیده وارد دیالوگ شده باشیم , و البته با این وجود باز هم بعید است به فهم یکسانی از یک پدیده برسیم.
اما من دچار تناقض می شوم وقتی به این فکر می کنم که : نگاه عقل مدارانه ی زندگی مدرن, تجربه کردن را توصیه می کند, در حالی که تجربه کردن ریسک دارد و هزینه بردار است , و این هزینه ها گاهی بسیار گزاف تمام می شود ,آنقدر که با عقل جور در نمی آد و یک نگاه عاقلانه نمی تواند زیر بار پرداختنش برود .درست مثل عاشق شدن... درست مثل ایمان آوردن ...(حس آدم عاقلی که ایمان می آورد اینطور بنظرم میرسد:مثل کسی است که قصد دارد از بالای یک برج خیلی مرتفع سقوط آزاد کند;میداند که یک تشک بادی بزرگ, یک جایی آن پائین وجود دارد اما چیزی نمی بیند...)
نمی فهمم انسان مدرن چطور میتونه هم عقلانی عمل کنه و هم دست به هر تجربه ای بزنه...آیا پدیده ای مثل عاشق شدن یا ایمان آوردن با عقل و اخلاق مدرن جور در میاد؟؟؟...