|
سرگشتگی: وسوسه ی بی پایان تا افتادن تا سقوط
|
این پیروزیست ,خجسته باد این پیروزی...
تصویر نشان میدهد روی دیوار نوشته اند:ایران تولد دوباره ات مبارک.نشان میدهد مردانی که روی خط کشی های طول خیابان,قدم به قدم گل می گذارند...
من نبودم آن موقع ها نه روز های تلخ اش نه لحظه های شیرین اش.اما زمان هایی هست که از دیدن این فیلم ها یک جور برانگیختگی در من پیدا می شود.معلوم نیست چرا و از کجا ,با هم , شوق و درد و دل آشوبه و هیجان میاید سراغم.سراغ من که شاهد تلاش ملتی برای تغییر نبودم.
هر چه در این فیلم ها می بینم حاکی از شوق و رضایت ملت است.همه با هم خانه و زندگی را رها کرده اند و آمده اند خیابان جشن شان را در کنار هم بگیرند.مامان می گفت آن روز های نزدیک به انقلاب دیگر کسی در خانه بند نمی شد.از اداره و مدرسه و کار های روتین روزانه خبری نبود.هر روز در خیابان بودیم...من از این حرف ها نتیجه می گیرم حتما همه شان برای رسیدن چنین لحظه هایی کلی انتظار کشیده بودند.حدس می زنم نارضایتی و تلخی گذشته شان اینقدر بوده که با عوض شدن شرایط همه اینقدر با انرژی در خیابان ها می دوند و گل به هم می دهند و همه می خندند و هیچ کس هم با هیچ کس دعوا ندارد.من می فهمم این شادی برایشان خیلی عزیز بوده. حدس می زنم اگر خودم آن دوره را دیده بوده مثل همه ی اینها ذوق زده طول خیابان ها را می دویدم و گل می کاشتم ...درست نمیشود فهمید چه تصوری داشتند, از چیزهایی که تغییر داده بودند ،از وضعیتی که بوجود آمده، از آینده...فقط می دانم بعضی هاشان برای برای عملی کردن آن تصورات به پای خیلی مصیبت ها نشستند.زن و مرد هایی که زندان کشیدند و شکنجه دیدند و هنوز هم گاهی کابوس آن شکنجه ها در ذهنشان هست.بعضی هاشان نخواستند در آن حد مصیبت بکشند و باز هم خواسته یا نخواسته مصیبت بود که آن ها را می کشید.حتی برای بعضی، بعد از انقلاب هم این مصیبت ها تمام نشد.از جنگی که پیش آمد،کمتر از آنچه بوده می دانم.اما از خانواده هایی که آواره شدند و آن هایی که عزیزشان را از دست دادند و آن هایی که جسم و روان شان ناقص شد و آن همه بچه که بدون پدر یا مادر بزرگ شدند و آن همه مرد که زن و بچه اش را بدست خودش خاک کرد ،چیزهایی شنیده ام و شاید بیشتر از همه از زن ها ... از زن هایی که شب تا صبح بیدار نشستند و خواب به چشمشان نیامد.زن هایی که هنوز باورشان نمی شود مرد محبوبشان را برای همیشه از دست دادند.زن هایی که برای سال ها ،آغوش امنی نیافتند تا دردشان را نجوا کنند...
جشن انقلاب برای مردم ام با شکوه است.حتی برای من که مهمان آن جشن نبودم ،هیجان انگیز است.هنوز تماشای آن شور و شنیدن شعر هایشان مو به تن آدم سیخ می کند اما همهمه ی آن شعر و شکوه که بخوابد،می شود هنوز صدای هق هق آدم هایی را شنید که از درد می نالند .
این یک داستان کوتاه است.
مهمانی
آقای ح وقتی زنش فارغ شد، پیغام فرستاد و دعوتمان کرد برای شام، منزل اش.
به عنوان یک زن شوهر دار باید کادو می خریدم ،لباس خیلی متشخص می پوشیدم ـ میزبان آدم بسیار محجوب و محترمی است که تازگی ها با یک پیشنهاد کاری عالی برای شوهرم با ما آشنا شده و خلاصه شوهرم کلی با ایشان رودروایستی داردـ ـآرایش مناسب می کردم و به زنی یکسال کوچکتر از خودم ،تولد نوزادش را تبریک می گفتم.
بعید بود برای شب نشینی با دوستان مان لباس رسمی بپوشم و کاری کنم که آرایش و اینجور حرف ها بحساب بیاید . شاید لباس پوشیدنم ناجور یا جلف بنظر می آمد.پیراهن های چین دار می پسندیدم با گل و بته های رنگی و یا مو هایی که کمتر سشوار داشت و سرسری با کلیپس و گیره نگه اش می داشتم .من معمولاْ همین طور در کنار مردی که هم سلیقه ام نبود و چندان اعتراضی هم به ظاهرم نمی کرد میرفتم مهمانی. او لباس های تیره و رسمی میپوشید و سعی می کرد درظاهر بیشتر از سن اش نشان دهد.شاید همین سلیقه اش بود که من را وا می داشت یک تضادی بین خودمان دو تا ایجاد کنم و البته از این تضاد کیف می کردم.وقتی هر دو آماده می شدیم دستش را می گرفتم که مثلاْ راه بیفتیم از تماشای خط ریش بدقت خط کشی شده ی او و ست همامنگ پیرهن و کت شلوار و کفش اش کیف می کردم .چرا؟چون که لباس خودم یا قرمز یا صورتی یا سبز شاد بود بدون اینکه برش دقیقی روی اندام های زنانه داشته باشد و با اون چین های زیاد به هیچ وجه رسمی بنظر نمی رسید.شاید اگر مرد همراهم کمتر به خط کشی و اتو ی و کت شلوار رسمی اهمیت میداد آنوقت من مجبور می شدم برایند "کلاس " سر و وضعمان را بالا ببرم و لباس های برش دار بپوشم.اظهار حیرت اطرافیان در خیابان یا مهمانی خودش یک تفریح شده بود و اینجور مواقع دستش را محکم فشار می دادم . از این ژست کیف می کردم شاید برای اینکه اینطور ی از آن هم بحساب می آمدیم ، نه دو غریبه که اتفاقی در کنار هم ایستاده اند. شاید هم برای اینکه آن لحظه من شیفته ی این مرد جذاب خط کشی شده بودم که من را انتخاب کرده بود و من او را و با دستهام این را براش تعریف می کردم.
آن شب مهمانی هم طبق معمول لباس پوشیدم اما شوهرم هر طوری بود با اشاره و کنایه و نیمی تعارف و نیمی بی تعارف به من فهماند برایش شب مهمی است و باید لباس ام را عوض کنم و من برای بار دوم لباسی انتخاب نکردم . یک مانتوی تیره ی نسبتاْ تنگِ برش دار پوشیدم با یک روسری ابریشمی براق و نفیس، هم رنگ مانتو بدون هیچ تضادی ،بدون هیچ هیجانی و بدون هیچ جذابیتی از نظر خودم...موقع رفتن دستش را نگرفتم که توی آینه نتیجه ی سلیقه هایمان را برانداز کنیم ،در راه حرف خاصی نزدم و قبل از اینکه صاحبخانه در را باز کند با شوق و عجله مردی را نبوسیدم.وقتی وارد شدیم اول آقای خانه امد به استقبالمان با شلوار جین و پیراهن آستین کوتاه و بعد خانم با دندان ها ی ارتودنسی و موهایی مشکی که حلقه های فر شده اش در جهت های متنافر فضا معلق بود.لباس خانم یک پیرهن چین دار و گشاد صورتی ،همرنگ لباس نوزاد بود .آن شب مهمانی دوست و آشنا ی مشترک کم نبود و من تا آخر شب فقط هم صحبت بعضی دوستان بودم . لحظه هایی خیلی اتفاقی کنار شوهرم بودم و کمتر بنظر می رسید با هم باشیم و من دست هیچ کس را فشار ندادم تا فردا شب که دوستان اش را دعوت کرد بیایند خانه مان.
اگر آن یار سفر کرده ی ما باز آید
گو تو باز آی، که گر خون منت در خورد است
پیشت آیم چو کبوتر که بپرواز آید
نام و ننگ و دل و دین گو برود ;اینمقدار
چیست تا در نظر عاشق جانباز آید؟
من خود این سنگ بجان میطلبیدم همه عمر
کاین قفس بشکند و مرغ بپرواز آید
اگر این داغ جگر سوز که بر جان منست
بر دل کوه نهی،سنگ به آواز آید
من همان روز که روی تو بدیدم،گفتم
هیچ شک نیست که از روی چنین،ناز آید
هر چه در صورت عقل آید و در وهم و قیاس
آنکه محبوب منست از همه ممتاز آید
تا همین دیشب نمی خواستم اینجا بنویسم و فکر کردم درش را تخته کنم.همین امروز این شعر را خواندم و فکر کردم حالا که از اینجا و خاطرات اولین سرگیجه های زندگی ام دل کندم، "روز تاره بنیاد کنم".
دوباره اینجا نوشتن حالم را خوب می کند.دیگر خواننده های قدیمی احتمالاً نمی آیند و اگر هم کسی بیاید ،یادش نیست من با اینجا چه کرده بودم.برای من اینجا یک خانه است با همان در و دیوار قدیمی و لازم نیست خانه ام را نو کنم.در مورد اینجا،یک فرقی با نوشتن توی دفتر چه یادداشت هام هست.یادداشت های دفتر فقط مال خودم هست و هر بار که درش را باز کنم یک جریان سیالی از یاد هایی که نوشته ام و ننوشته ام به ذهنم سرازیر میشود.من هیچوقت یادم نمی رود در هر صفحه ی آن دفتر وقتی می نوشتم به چه فکر می کردم.پس شاید هر از گاهی لازم باشد دفتر یادداشت نو بخرم.
اما تویی که میای و اینها را می خوانی" آدم جدیدی" که من را نمی شناسی.اگر قبلاً هم می شناختی الان هر چی دانسته بودی فراموش کردی.حتی اگر دانه دانه پست های قبلی اینجا خوانده شوند،به کسی بر نمی خورد.به من هم;این در و دیوار قدیمی را فقط من می شناسم .همه، در و دیوارش را می بینند اما به کار کسی جز من نمی آید.من این زمین اصیل را لازم دارم و تو میوه اش را می بینی بدون آنکه بفهمی قبلاً چه در آن کشته بودم.من دروگرم و تو خریدار و نخواهی فهمید این میوه چطور به بار آمده ست..کیفش به همین است که من چیزی می دانم که تو نمی دانی از من .پس با خیال آسوده هر چه بخواهم می نویسم بدون اینکه نگران باشم که تو چه قضاوتی داری با اینکه بترسم از گذشته چیزی یادت هست.
عجب از آن موی عنبرین مفتولت,که در کنار تو خسبد ولی پریشان است
سعدی
از این بیت چند چیز به ذهنم(دلم) آمد:
۱.شعر رو زیبا گفته, اما چه عجیب! شاید هم بی ربط!...
۲.سعدی انتظار داشته در کنار معشوقش به آرام و قرار برسد!...
۳.نترسیده همه چیز درست عکس انتظارش از آب در بیاید؟...
۴.به خیالِ خوش ِ سعدی,در آغوش معشوق ,به وصل او هم می رسد
۵.به خیالِ ناخوش ِمن,معشوقش اگر معشوق درست و حسابی بود,سعدی هر چه بیشتر به آغوشش می کشید,گیج تر و پریشان تر میشد...دیوانه تر...
۶.در آخر نتیجه : یا سعدی آدم کودنی بوده در عشق بازی که با هماغوشی کارش به وصل می رسیده یا معشوقش زشت بوده ...(دلبر بعضی ها آنقدر زیباست که هر چه بهش نزدیکتر شوند و بیشتر نگاهش کنند٬ بی قراری شان بیشتر میشود,عوالم دردناک عشق نمایان تر می شود,ترس از دست دادن همه ی اینها کشنده تر میشود...)
عاشق این زندگیم که جز سرگیجه چیزی نداره...من عاشق این سرگیجه بازی ام...از همین ترانه می فهمم آدم ها از سرگیجه لذت می برن,چون خودشون تشدیدش می کنن.........هر کی فکرشو به کار می اندازه,دیگه سرگیجه نداره,دیگه رقصشم نمیاد...
"افسوس ما خوشبخت و آرامیم
افسوس ما دلتنگ و خاموشیم
خوشبخت,زیرا دوست می داریم
دلتنگ,زیرا عشق نفرینیست"
فروغ
نشسته بود وسط مجلس و سعی می کرد مثل توله سگ هاپ هاپ کنه.مامان و خاله که چشم غره رفتند و لب گزیدند فکر این کار از سرش پرید و بنا گذاشت به دور سالن بدو بدو کردن و چرخیدن, که از بس هیس هیس ونچ نچ شنید,خسته شدو حوصله اش سررفت. اینطوری بازی مزه نداشت. مامان تفنگش را از کیف در آورد و نشونش داد.و اون به هوای یه عالمه خاطره ی پر از خنده و بازی و رنگ ها و طعم های جورواجور که تو سرش پرید, تفنگ رو قاپید.تفنگ براش یاد سه تا پسر عمو بود که با دنگ دنگ کردن هاشون خونه ی مامان جون رو رو سر می ذاشتن.تفنگ به شیرینی بوی دهان دختر های ملوس تو کوچه بود که با صدای تفنگ های ترقه ای جیغ کشان فرار می کردن و آبنبات هاشون رو جا می ذاشتن.اما باز هم زود فهمید که تو این اتاق بزرگ که همه خانم ها مثل مامان لباس مشکی تن کرده ان,که بیشترشون چشماشون خیس و صورت هاشون سرخ شده,خبری از اون چیزهای دلخواهش نیست.دلش یه همبازی خواست و همون موقع یه دوست تو ذهنش ساخت.بازی با این دوست جدیدش خیلی کیف می داد چون بلد بود مثل خودش قایم موشک بازی کنه,می فهمید زیر میز خونه ساختن و اسباب بازی ها رو اونجا چیدن چقدر باحاله,می فهمید برای پلیس شدن و گرفتن دزد های ترسو چقدر قوی و شجاع باید بود...با هم کلی بازی ساختند که فقط خودشون بلد بودند.
برای خودشون داشتن بالا و پائین می پریدند و حسابی غرق این کار بودند.این یه بازی جدید بود که همون دوست جدید کذایی یادش داده بود و حسابی باهاش کیف می کرد.همین وقت ها بود که پسر عموی هم سن وسالش از در وارد شد و دوید طرفش و شروع کرد همراهش بپر بپر کردن.اخم هاش تو هم رفت و پسرعمو رو هل داد.بعدش هم کلی با دلخوری و یک لحن حق به جانب ایراد گرفت که تو نبایداین بازی رو کنی,برو نباید اینجا بازی کنی...
دادگر از تو بخواهد داد من روز حسیب...
سعدی
هر کسی بر کارش خرده ای می گرفت:
یکی برای آنکه به او دروغ نگفته باشد,بخشهای درونی خانه را ,درخور شان چنان شخصی بزرگ نمی یافت;
آن دیگری جلوخان در را به ملامت می گرفت ,و همه را عقیده بر آن بود که حجره های خانه را زیاده تنگ است.
این خانه چه خانه ای است که می سازد! درست نمی توان چرخی در آن زد.
سقراط گفت:"خدا کند که این خانه,آن چنان که هست,از دوستان راستینم پر تواند شد"!
سقراط نیکدل حق داشت که خانه ای را برای چنین دوستانی, زیاده بزرگ یابد.
همه کس دم از دوستی می زنند.
اما دیوانه آن کسی که به چنین دعویها اعتماد داشته باشد.
چیزی پیش پا افتاده تر از اسم دوست,و چیزی کمیابتر از دوستی نیست.
نقل از کتاب افسانه های لافونتن,کتاب چهارم,افسانه ی هفدهم
من اگر دیوانه گشتم حاجت زنجیر نیست هر زمان عشقم نهد در پای من بندی دگر
تا قیامت گر نیاید سوی کنعان بوی مصر جای یوسف را نگیرد هیچ فرزندی دگر
خواه خونم را بریز و خواه جرمم را ببخش کافرم گر باشدم جز تو خداوندی دگر
زیب النسا